تبليغاتX
سمفونی تاریک
خانه | آرشيو | پست الکترونيک
چرایش را نپرس. نمیدانم

سلام دوستان

بعد از روزها و هفته ها کمی آرام تر شده ام امیدوارم این آرامش بعد از طوفان باشه نه قبلش . انگاراین روزها افسردگی حرفه روشنفکرانه ایست

 

          من می دونم . تو میدونی که من میدونم . من می دونم تو می دونی من می دونم . ما می دونیم هنری میدونه و هنری می دونه ما می دونیم . ما خانوداه دانایی هستیم (کاترین هیپرن در شیر در زمستان 1986)

 

 

 

این روزها بوی باروت می دهی

 و ردت را که می گیرم حتی از خودت هم رد شده ای

       و قدت هی کوتاه ترو کوتاه تر...

 حالا دیگر چشم ها در مسیر نگاهت

              می ماند پشت دو حفره خالی از ندیدن

  بن بست را طی می کند

 تا در مسیر دوراهی جاده ای متروک

            فراموش کند انتخابش را

                و چشمان منتظری

                             که آنقدر پشت چراغ قرمز مانده

                             که هیچ سوتی – بوقی سبزش نمی کند

*

یاد دادیم

برای قد نکشیدن کنار دیوارها نایستم

 مقیاس ها را فراموش کرده ام

با وجب مساحتم را متر می کنم

 

*

از روی بوم که سر می خورم

مات می شوم در لیزی رنگهای ملتهب

 تا چارچوبی نباشم برای طرحهایی که، نمیدانم ...

 

حقیقت تو

رنگهای جیغ متضادی بود

       که روی پالت مانده

و هیچ قلم مویی از ترس خلسه نقش ها و نقشه ها

 به سمتش یورش نمی برد تا خنثی یش کند

 

حقیقت من

 اسلحه ای بودکه هر شب

با دستهای مرتعش

  از فرط اضطراب لحظه ها

و در پیچ نا مفهوم چشم های خمار

 خالی خالی خالی

به روی شقیقه ام شلیک می شد

 تا یاد آوری کند            باز هم فراموش کرده ام اسلحه را پر کنم

حقیقت ما بی شلیک گلوله مرده بود

با این وجود

 این روز ها عجیب بوی باروت می دهی...

 عجیب بوی باروت می دهم...

بوی باروت می دهیم..

بوی باروت...

============================================

 

تازگیها وقتی شکست می خورم بیشتر احساس قدرت می کنم

 

 

|+| نوشته شده توسط مریم فیروزی در پنجشنبه 2 اسفند1386 و ساعت 20:53 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar