| خانه | آرشيو | پست الکترونيک |
|
پرواز را فراموش کن
سلام دوستان این مدت حسابی سرم شلوغ بود البته مدتی هم خط تلفنمون دچار مشکل شده بود و به اینترنت دسترسی نداشتم . از تمام دوستانی که لطف کردن تو این مدت با نظراتشون منو راهنمایی کردن ممنونم متاسفانه کارای جدیدی که نوشتم هنوز روتوش نشده پس فعلا یه کار قدیمی بخونید .
پرواز چاره پرنده نيست شغل پرنده است چاره من وتوست با آن ديوارهاي تو در توي ذهنمان و گنگي روابط پنهان در انديشه هامان نمي دانم سنگر گرفته ايم يا خلوت گزيده ايم كه اينجا نه مجال ماندن است و رفتن نه ايستادن وفكر كردن و نه گريستن ونگريستن كه من از هر چه نگاه است بيزارم و آنچه شما مي گوييد پنهان شده است در پشت مردمك چشمها وقتي كه ساز كارساز نيست و عشق راه گشا و قلم جان گداز و رنگ حجم دهنده چه طور مي شود كنار زد ترديد را و خط خطي نكرد بومهاي سپيد ذهن را يك روز داروين را سركوچه ديدم كه به من گفت : ميمون از آن روز از هر چه حلقه است مي گريزم حتي حلقه ازدواجم كه مي بينم سرگردان شده است در دست اين و آن ما شستيم رنگها را از ذهن وسرخي خون را از سپيدي چشم آنگاه تصادف را تنها يك حادثه پنداشتيم حتي پيش از وقوع حادثه ما دستانمان را از دستان گرم مادر درآورديم و در اتوبان دويديم تا به اتومبيلهاي بادپيما بگوييم ايست ما چراغ را براي فروغ آورديم و فرياد کشیدیم روزگار غريبيست نازنين اما چطور مي شود غربت چشمان غبار گرفته را حل كرد در يك نگاه متلاشي شده بر در ديوار وقتي پدر گفت به دنيا نيامده ام تا بميرم فهميدم هرگز آنا كارنينا نمي شوم حتي اگر زيبا باشد من مي روم ومي آيم با صداي سوت قطار بر مي خيزم ومي خوابم با صداي سوت قطار زنده مي شوم و مي ميرم با صداي سوت قطار اما آنا كارنينا نمي شوم حتي با مرگ بر روي ريل قطار
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ ۱-پاراگراف ۵ اشاره به نظریه داروین دارد که در اون بیان شده انسانها از نسل میمون ها هستند و با گذشت زمان وقرار گرفتن در حلقه تکامل به تدریج به تکامل میرسن. ۲-پاراگراف ۷ به شعر شاملو و فروغ اشاره می کند. ۳- پاراگراف آخر نیز همان طور که می دونید به شاهکار جاوید تولستوی به نام آنا کارنینا اشاره دارد آنا کارنینا زنی است که در آخر داستان بنا بر اتفاقاتی که گریبانش را گرفته خود را روی ریل قطار می اندازد و خودکشی می کند.اگه این کتاب رو نخوندید حتما بخونید ضرر نمی کنید.
|+| نوشته شده توسط مریم فیروزی در جمعه 26 مرداد1386 و ساعت 19:38 |
باور نمی کنم نقطه ها سیاه هستند.
نقطه ها وقتي يكي يكي از بالا به پايين مي افتند تازه مي فهمم كه واي دارد باران مي بارد و من درست نمي دانم پشت شيشه ام يا جلوي شيشه ومن درست نمي فهمم كه اصلا آيا شيشه اي وجود دارد ؟ و الان يعني ساعت چند بعد از ظهر يا چند نيمه شب يا چند صبح يا نميدانم اصلا كي و آيا لباسهايم زير بارش اين همه باران خيس شده است يا هنوز خشك خشك است ؟ سرفه مي كنم پشت سر هم سينه ام درد مي كند اما صدا هنوز هست پيدايش نمي كنم گمشده است. مي روم و مي آيم مي آيم ومي روم وبلند بلند مي خندم به تمام كاريكاتورهاي روي ديوارهاي زندگي ام كه هر روز در مسير رفت و آمد مي بينم . نقطه ها وقتي از بالا به پايين مي افتند تازه مي فهمم كه بايد چيزي مشق كنم اما چه چيز ؟ هنوز درست نمي دانم . كاريكاتورها دست بر مي دارند تبديل مي شوند به پرتره پرتره هاي معقول نا معقول ؟ نه هنوز درست نمي دانم مي چرخم ميانشان پايم نمي لرزد اما ذهنم سوت مي كشد . دست و پا مي زنم تا غرق نشوم پايم را محكم به هم مي زنم مي ايستم ميانشان جا خالي مي دهم اما هيچ چيز نيست خالي نمي شود رنگ مي بازد و بزرگ مي شود اما صدا ها هنوز هستند حالا مي خندند به تمام كاريكاتورها همان كاريكاتورهاي پرتره نما كه من به آنها مي خندم . نقطه ها وقتي يكي يكي تمام كوچه ها را خيابان ها را بزرگراه ها را طي مي كنند ومي رسند پشت شيشه اتاق من- نه درست نمي دانم مي آيند تو يا همان جا مي مانند نه راستي اصلا نمي دانم آيا شيشه اي هست يا نه ؟ اما هميشه يك مانع بزرگ هست يا يك مانع وجود دارد –به نت تبديل مي شوند وذهنم محل بازي آنها ملوديها تكرار مي شوند تكرار تكرار وآنقدر بلند كه ديگر صدايي نيست وتنها تكرار است كه مي آيد و مي رود نه اصلا مي ماند و ديگر نمي رود . و بعد دلم مي خواهد ديگر صدايي نباشد تا كم كم بفهمم شب است يا روز صبح است يا بعد از ظهر ساعت 2 است يا4 يا 6 يا... نقطه ها كه يكي يكي پايين مي آيند ذهنم هيچ چيز نمي خواهد تا تيك تاك ساعت صدايي نباشد براي فكر كردن براي حرف زدن و خنديدن به احمقانه ترين شادي هاي زندگي . نقطه ها كه يكي يكي پايين مي آيند تازه يادم مي آيد كه سقف خانه من يا تو يا هر ضمير ديگري سوراخ است واين چكه ها تماما معني سلام هاي بي معني مي دهد و نگاه هاي خالي و تردیدهای تو خالي و ذهنها وفكرهاي منجمد شده . حالا ديگر نقطه ها كه پايين مي آيند وتبديل به كلاغهاي بي صدا مي شوند كه سالها سعي كرده ام صدايشان را نشنوم يك جاده خالي باقي گذاشته اند يك اتوبان ساخته اند درست وسط اتاق من . جالب است نقطه ها كه پايين مي آيند ديگر هيچ صدايي نمي آورند و وقت آن مي رسد خودم صدايي ايجاد كنم . دري را بكوبم زنگي بزنم از ديوار راست بالا بروم پايم را محكم روي پله ها بكوبم يا اصلا همين شيشه نامرئي لعنتي را خرد كنم . نقطه ها كه پايين مي آيند حالا ديگر معلوم مي شود كه قرار است چه اتفاقي براي قرصهاي من كه يكي يكي از مري پايين مي آيد بيفتد . ديگر معلوم است صدايي در كار نيست و وقت خواب من و روياهاي نامرئي رسيده است . نقطه ها كه كم كم و آرام آرام وبي صدا پايين مي آيند تازه مي فهمم كه زير اين همه برف چقدر سپيد شده ام . وحالا ديگر صداهايي كه بايد بشنوم را مي شنوم صداي مادرم را كه آرام اشك مي ريزد و مي گويد چقدر دوستم دارد صداي در را مي شنوم يعني پدر آمده است صداي افتادن روزنامه ها وكتابهايش را مي شنوم وقتي روي كاناپه مي اندازد و صداي پايش را وقتي به دم در اتاق من مي رسد و سرك مي كشد . صداي ويولن را مي شنوم كه از اتاق بغلي مي آيد و صداي نقطه هاي بي صدا را . اما هنوز درست نمي دانم اين نقطه ها, اين نقطه ها چرا اينقدر پايين مي آيند . |+| نوشته شده توسط مریم فیروزی در شنبه 6 مرداد1386 و ساعت 23:1 |
سیبی در دست نیوتن
۱ آغوشت را که گشوده باشی سرت را که برگردانده باشی حتی نگاهت را که دوخته باشی باز هم چیزی جز سایه ام را نخواهی یافت که در تمام ذرات تنت نفوذ می کند تو مسخ شده ای ۲ چنار سیاه می شود چنار ریسه های چراغ را در آغوش می گیرد چنار اشکهایش را برای خودش نگه می دارد چنار در پیچش دود محو می شود چنار با یادگاری های تنش دفن می شود چنار فریاد می زند قار قار قار ۳ تمام سیب های جهان فرو ریختند تو لعنت فرستادی به نیوتن و عاشق حوا شدی حالا کنار جاده بایست و برایم دست تکان بده به استقبالت می شتابم با دسته گلی که از روی سنگ قبرم دزدیده ام ۴ اینجا عطر بهار نارنج را به سی سی می فروشند باور کن سالهاست از تو جز ردی از سکوت به جا نماندست
|+| نوشته شده توسط مریم فیروزی در چهارشنبه 3 مرداد1386 و ساعت 23:37 |
زردی تو از من
تو یک قناری زردی که وقتی زردیت تمام می شود دوباره خودت را رنگ می کنی من یک کلاغ سیاهم که وقتی سیاهیم مات می شود خودم را به یک زمینه سپید می چسبانم ما برای یک دیگر زوج خوشبختی هستیم
|+| نوشته شده توسط مریم فیروزی در چهارشنبه 3 مرداد1386 و ساعت 23:33 |
|
منوي اصلي
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازي ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته هاي پيشين
اردیبهشت 1387فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 پيوندهاي روزانه
آموزش خط تحریرینقاشیهای من 1 نقاشیهای من 2 فروشگاه اینترنتی موسیقی طلایی فروغ فرخزاد لیلا صادقی عباس معروفی يغما گلرويي حسين پناهي احمد شاملو آرشيو پيوندها چراغ هاي رابطه
موسیقی طلاییرنگ های رفته دنیا ساعت بي كوك كوچه هفت پيچ آب و كاشي شب شعر حوا بودم/مریم فیروزی در راست گرد خبري نيست سورئاليست عروسك كوكي چشمهايت را نبند زمين مجنون توست به روز شدگان بچه ها بيرون قرن چندم است؟ سنگواره ها باغ آيينه مرگ يك اتفاق معمولي است من حرف مي زنم فاطمه ترابي پسا غزل 1 اصلا هيچ كس صدايم را غلاف كردم به نشانه تسليم 2 سيد مهدي موسوي حجم شعر شعر حجم دلتا سالهاي سبز فروتر از خاک مردن چقدر حوصله ميخواهد انجمن شاعران مرده عمو خرچنگ /ناما جعفري دکتر داوود بیات هزیان های یک خوابگرد امارانت Remember صدای بی صدا خودنویس پرنده لاي كاغذ وزيتون تماشاگه راز بوطیقا فریاد فرید آخرین پنجره سایه تاریک ریسمانی از داستان این در نباید باز می شد ايستگاه شعر drop-by-drop و آن خط پنجم منم شبح آینه پوش ? داد و بی داد نان روزانه باران سپید حسن اسحاقی پابرهنه تا ماه امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |