تبليغاتX
سمفونی تاریک
خانه | آرشيو | پست الکترونيک
سانسور به شرط خنده
کلیشه است اما بخیال: سلام دوستان

۱- قبل از هرچیز درگذشت استاد مرتضی کاتوزیان رو تسلیت می گم که واقعا تراژدی دردناکی بود . استاد دو روز بعد از افتتاحیه آخرین نمایشگاهشون و درست چند ساعت قبل از قرار مصاحبه ای که داشتن فوت کردن و من بی نهایت برای خودم متاسفم که ۴ روز دیر رسیدم ... استاد برای اختتامیه نبود ...

۲-شاعر می تواند به سادگی دنیا را دستخوش نا آرامی کند . به زحمت بر دنیا تاثیر بگذارد و به هیچ وجه نمی تواند آن را تغییر دهد.(فریدریش دورنمات)

اینم یه شعر جدید محصول فروردین ۸۷

 

اینجا ابتدای صفحه است

خانمها و آقایان 

حواستان را خوب جمع کنید

باید این چند سطر را سانسور کنید

و چشمها را که با سه شماره شروع می کند به مرور کردن

خط از روی صفحه

نور از روی صحنه

ومن از روی چارچوبی به نام سه نقطه

 

تازه دارید می رسید به من

نباید سوراخها را از روی دیوار جمع می کردم

که من آستین ندارد

چهار دست و پا راه نمی رود

درجا نمی زند(خسته که می شود دیوار را بغل می کند ...)

با چشمهایش نگاه نمی کند          دائم می خندد

بگذار بلند بلند بخندد

چندش آور

وچینهای دامنش را توی حلقش کند تا خفه خون بگیرد

اینجا نیاز به دگردیسی کسی نیست

باید شباهتمان را شبیه سازی کنیم

تکمیل کنیم

وبعد به خانه بخت بفرستیم

و با نگاههای احمقانه بگوییم

"ما با هم تفاهم داریم"

و آرام آرام این منطق را در مغزمان فرو کنیم که من مثل تونیستم

                                                            تو مثل او نیستی

                                                            او مثل هیچکس نیست

                                                             و هیچکس مثل من نیست

این دور و برها وقتی زندگی دچار ایست قلبی می شود

در تختخوابهایمان به آن شک عصبی می دهیم

بله خیلی ساده است

کافیست کمی فکر کنید

آن کله هایتان را به کار بیندازید

فرار کنید

از آشپزخانه به اتاق نشیمن

ازاتاق نشیمن به تخت

از تخت به پنجره

از پنجره به حیاط

نه پچ پچ نکنید

افکار مالیخولیایی خودتان را با فرکانسهای پایین مخابره کنید

اینقدر نویز نیندازید بین ما

وقتی با دستهایتان چشمک می زنید

با چشمهایتان گوش میدهید

من تازه یاد می گیرم با گوشهایم حرف بزنم

بگذارید حیاط تنفسش را منظم کند

پنجره نقشه اش را

تخت ادامه خوابش را

اتاق چارچوبش را

و آشپزخانه استرسهای مداوم خانمش را ...

 

آقایان و خانمها اینجا آخر کمدی است

حالا به پاس خنده های مداومتان کمی بگریید

سطرهای سانسور شده را در جیب بگذارید

و با خیال راحت در خیابان قدم زنید .......

=============================================

۱- فلسفه یعنی رنج . افتخاره که بگی رنجورم ؟

۲- همین الان بگم علی منو وادار کرد با این شعر دیوانه به روز شم اگه زیادی افتضاحه گناش پای اون اگه خوبه هم بازم پای اون .....

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مریم فیروزی در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387 و ساعت 22:58 | 
نترس خط سفید ممتد مواظب جاده خواهد بود
سلام دوستان

۱- هفت توقیف شد (اونطوری که تو وازنا خوندم).راستش شدیدا شکه شدم و هنوزم شکه ام دو هفته است شماره نوروزی رو گرفتم اما دلم نمیاد بخونمش ... تو این مملکت کار فرهنگی کردن یعنی خون دل خوردن فقط همین .

۲- سالهاست که عید و نوروز واقعه و تحول بزرگی در زندگی برام نیست . فقط یه تعطیلات دوهفته ایه (که ما ایرانیا همیشه به اول و آخرش اضافه می کنیم وتبدیلش می کنیم به سه هفته ) که آدمو از کار وزندگی می اندازه و به من یادآوری می کنه که یکسال بزرگتر شدم و خسته تر و ... با این وجود سال نو رو تبریک می گم .راستی ماهی سفره هفت سین ما چند ساعت قبل از سال تحویل مرد درست مثل من

 

شعر اول (زمستان ۸۴):

می گویم برای تو کمم 

                            خنده اش می گیرد

می گوید برای هم کمیم

                            گریه ام می گیرد

 و ما در من بودنمان گم می شویم و در کم بودنمان

 

شعر دوم (پاییز ۸۶):

حماسه ای که هنوز خلق نکرده ای انگار

تمام جاده ها بر سرت خراب شدند

وسط تقاطع

پشت رل

ومردمک های گشاد شده از ترس

کیلومتر شمارت را روشن کن

بشمار یک

بشمار دو

بشمار...

تصور کن چند سال نوری مانده

                         تا برسی به بی انتهایی جاده ای       که من نهایتش بودم

آرام باش

سرعت لحظه ایت را فراموش کن

پایت را با پدال یکی کن

این راه پایانی ندارد

===================================

تنها راه رهایی از وسوسه تن سپردن به آن است ( اسکاروایلد) راستی وسوسه چیز خوبیه یا بد

 

|+| نوشته شده توسط مریم فیروزی در سه شنبه 6 فروردین1387 و ساعت 18:15 | 
چرایش را نپرس. نمیدانم

سلام دوستان

بعد از روزها و هفته ها کمی آرام تر شده ام امیدوارم این آرامش بعد از طوفان باشه نه قبلش . انگاراین روزها افسردگی حرفه روشنفکرانه ایست

 

          من می دونم . تو میدونی که من میدونم . من می دونم تو می دونی من می دونم . ما می دونیم هنری میدونه و هنری می دونه ما می دونیم . ما خانوداه دانایی هستیم (کاترین هیپرن در شیر در زمستان 1986)

 

 

 

این روزها بوی باروت می دهی

 و ردت را که می گیرم حتی از خودت هم رد شده ای

       و قدت هی کوتاه ترو کوتاه تر...

 حالا دیگر چشم ها در مسیر نگاهت

              می ماند پشت دو حفره خالی از ندیدن

  بن بست را طی می کند

 تا در مسیر دوراهی جاده ای متروک

            فراموش کند انتخابش را

                و چشمان منتظری

                             که آنقدر پشت چراغ قرمز مانده

                             که هیچ سوتی – بوقی سبزش نمی کند

*

یاد دادیم

برای قد نکشیدن کنار دیوارها نایستم

 مقیاس ها را فراموش کرده ام

با وجب مساحتم را متر می کنم

 

*

از روی بوم که سر می خورم

مات می شوم در لیزی رنگهای ملتهب

 تا چارچوبی نباشم برای طرحهایی که، نمیدانم ...

 

حقیقت تو

رنگهای جیغ متضادی بود

       که روی پالت مانده

و هیچ قلم مویی از ترس خلسه نقش ها و نقشه ها

 به سمتش یورش نمی برد تا خنثی یش کند

 

حقیقت من

 اسلحه ای بودکه هر شب

با دستهای مرتعش

  از فرط اضطراب لحظه ها

و در پیچ نا مفهوم چشم های خمار

 خالی خالی خالی

به روی شقیقه ام شلیک می شد

 تا یاد آوری کند            باز هم فراموش کرده ام اسلحه را پر کنم

حقیقت ما بی شلیک گلوله مرده بود

با این وجود

 این روز ها عجیب بوی باروت می دهی...

 عجیب بوی باروت می دهم...

بوی باروت می دهیم..

بوی باروت...

============================================

 

تازگیها وقتی شکست می خورم بیشتر احساس قدرت می کنم

 

 

|+| نوشته شده توسط مریم فیروزی در پنجشنبه 2 اسفند1386 و ساعت 20:53 | 
صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم

سلام دوستان

۱- یادتونه مدرسه که می رفتیم توی درس ورزش یه امتحان میدادیم به نام دو ۵۴۰ متر.باید ۵۴۰ متر رو کمتر از ۲ دقیقه می دویدیم معمولا یه ثلث در سال این امتحان گرفته میشد که بعدا شد ترم...ما هم که تمرین نداشتیم انتهای کار تنگی نفس و دل دردو گرفتگی پاو...

اولش تند میدوی با تمام سرعت. ماکسیمم .وسطا معمولا کم میاری  یه سری را ه می رن یه سری خیلی نرم میدون اما خدا نکنه بایستی که شروع دوباره سخته خیلی سخت .۴۰۰ تا رو که رد کردی نفس کشیدن برات عذاب آور میشه .به نزدیکای ۵۰۰ که میرسی تماشاچیا داد میزنن بدو بدو دیگه چیزی نمونده همون لحظه ست که حسابی غیرتی می شی تمام انرژیتو جمع می کنی و می دوی .تو مینیمم بودی یه دفعه میشی ماکس و اینجاست که نقطه عطف اتفاق می افته .

دویدنهای ۵۴۰ مترحلقه loop ایست که خود حدیث مکرراست

سالهاست تکرار می شود در تنم در نگاهم در لبخندت

 

 

۲-تقدیم به علیرضا بهترین داداش دنیا

       به خاطر بودنهایش در دویدنهای ۵۴۰ مترکه هرگز به پایان نمیرسد و پشتکارش در هنر و درس که به من می گوید باز باید زیست باید زیست باید زیست...

 

 

 

یک انفجار ساده

فوران

ورنگ سرخ ( من در سرم صدای تو را گوش می کنم)

و آب و آتشی که خوابش نبرده است

لا لا /لالا/لالالا/لا

_این خط ممتد است که مرا راه می برد

 تاتی/تاتی/تاتی تااااتی

_رفتن شعار توست که تکرار می شود

*

کارگردان پشت به دوربین سیگار دود می کند 

هی دود دود دود هی دود می شود

 

* دوربین

      صدا

        حرکت

بازیگران همه به زیر نقابها پنهان شدند

ذهنشان نشت کرده است

مثل ربات های پر از مغز بی رمق

هی می روند عقب جلو، جلو  عقب

*

_من در فلاش بکی تکرار می شود _

یک انفجار مبهم

سکوت و چند قطره خون

خیلی نرو عقب برگرد کمی سکون

کوچک؟

بزرگ؟

مختصر؟

سیاه یا سفید؟

*

بازیگران دوباره همه رنگ می شوند

با یک قلم مو و دو سه تا فرچه بزرگ

سر می خورند واژه ها روی زبانشان

بر می کنند دیالوگ پشت دیالوگ

*

این خاطرات کهنه پدر بزرگم است

_من در زمان بچگیش تکرار می شود_

 

یک انفجار سخت

دوربین دور می شود

دنیا برای من کمی ناجور می شود

یعنی تمام عشق من ، احساسو وحشتم

در انعکاس چشم تو کم نور می شود

 

خط سفید ممتد درست از وسط اتاق تو گذشته ورسیده پشت پنجره اتاق من

 

 

هر روز ساز دلت را کوک می کنی

دو ..ر..می ...فا..فا فا فا...

                                 فالش می زنی  نا کوک می شوی

هی در سرم صدای تو را کوک می کنم

               هی در سرم صدای تورا گوش می کنم

 

هی در سرم هی در سرم هی گوش ،کوک، گوش

و هی بخوان بخوان وبخوان باز هم بخوان......

 

مادر بزرگ شعر من دیروز صبح مرد

موسیقی متن غم انگیزی تو ساختی

 

پایین، پایین، برو بالا کمی اکو

تدوین گری نداشتم تقدیم شد به تو

حالا برو جلو نه عقب صبر کن بایست

این هم delete  آخرو یک زندگی نو

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مریم فیروزی در چهارشنبه 10 بهمن1386 و ساعت 17:8 | 
می خواستم شعری...

امشب چهارم آذر است وماه کامل کامل کامل بالای سر ما

1-اصلا خیال به روز شدن نداشتم .اونم اینطوری اما چی کار میشه کرد این روزا ضربتی عمل می کنم ...

2-به مناسبت اکران اتوبوس شب کیومرث پور احمد  بخوانید مرا...

3-هیچ ادعایی ندارم در مورد این کار. مال مرداد 86 و تا حالا جایی و برای کسی نخوندم( نه راستش دروغ چرا واسه مامانم خوندم ...) نمیدونم میشه بهش گفت شعریا..فرقی هم برام نمیکنه . این فقط یه نوشته است یه جور نگاه یه دغدغه ...من راز فصلها را میدانم وحرف لحظه ها را می فهمم ..نجات دهنده کجا خفته است؟؟؟

 

 

 

پرده اول:

         قبل از آنكه بميرم

         گلوله اي شليك خواهد شد

         گلوله اي كه درست به هدف خواهد نشست...

         و صداي بنگ بنگش از تمام ديوارها عبور خواهد كرد

پرده دوم :

         مي خواهم از برادرم دفاع كنم

         شايد لكه روي پيراهنش سهوي باشد

         شايد اتفاقي اثر انگشتش را جا گذاشته

         شايد اشتباهي انگشتش روي ماشه نشسته

         شايد ...

پرده سوم:

        مي خواهم از هم رزمم دفاع كنم

        او هر گز شبها نمي خوابد

        وتاريكي را در مشتهايش می فشارد تا كوچك شود...

پرده چهارم :

         آقاي قاضي من 18 ساله هستم

         دستانم از رنگ سرخ بيزار است

         و مادرم سرباز كوچولو صدايم مي كند

         آقاي قاضي من از جنگ بيزارم

                               از خون

                               و صداي بنگ بنگي كه هر روز از گوشهايم عبور مي كند...

پرده پنجم :

       پيش از آنكه از پله ها  بالا بيايي

دستت را به من بده

دستهاي من صداي نبض تو را دوست دارند...

 

پرده ششم :

         مي خواهم از فرزندم دفاع كنم

         من به او مي گويم سرباز كوچولو

         و هر شب خواب مي بينم تمام كبوتران دنيا از دهانش آب مي نوشند

         هميشه     وقتي گلوله اي شليك مي شود

                            مي گويد : اين آخرين گلوله دنياست

         و من با صداي بلند در دل آمين مي گويم...

پرده آخر(7):

قبل از آنكه بميرم

         انگشتي روي ماشه خواهد رفت

         گلوله اي شليك خواهد شد

         و صداي بنگ بنگ اش از تمام افق هاي نا پيدا عبور خواهد كرد

باور كنيد اين آخرين گلوله دنياست

 

 

 

                                                         

|+| نوشته شده توسط مریم فیروزی در دوشنبه 5 آذر1386 و ساعت 0:25 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar